ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی‍ از چ‍‌ی‍‌‍‌زه‍‌ا را، ف‍‌ق‍‌ط بای‍‌د دک‍‌ل‍‌م‍‌ه‍ ک‍‌رد...

ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی‍  از چ‍‌ی‍‌‍‌زه‍‌ا را، ف‍‌ق‍‌ط بای‍‌د دک‍‌ل‍‌م‍‌ه‍ ک‍‌رد...

خدایا
ممنون از این سالهایی که بر من زندگی بخشیدی
تا خودم را به خودت ثابت کنم
با این که از اولش هم میدانستی
همین دکلمه
ناسپاسی را سرایش می کند.
می دانی
درکش برایم سنگین است
که چگونه من و تو، ما می شویم؟!!
که این بهترینِ برکت است.
و تو
همچنان که همچنان
منتظر بازگشت من به سوی ما!
و من
بی خیالِ بی خیال...!
انگار نه انگار
از کجا آمده ام
آمدنم بهرِ چه بود...
____________ ____________
وبلاگ می‌نویسم قربة إلی الله... ان شاءالله
____________ ____________


فهرست موضوعی
محبوب ترین ها
پربحث‌ترین ها
آخرین خاطرات
  • ۲۱ تیر ۹۵، ۰۱:۰۹ - وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
    :\ بدون شرح

پلیس ضد جلیقه

پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۲۲ ق.ظ

از وقتی که شده بود کنار دستِ سروان، سر شب به سر شب می‌گفت:

 - رِییس؟ پس چیشد اون همه حرف! چیه آخه! باز دست خالی بریم گشت!

 - دست خالی؟ پَ اون باتوم  چیه؟

 - باتوم؟ به خیالتون باتوم اسلحس؟

 -همینکه من اسلحه دارم کافیه. کاریت نباشه سرباز

 - خب رییس! اگه خدایی نکرده برا شما اتفاقی بیفته...

 - زبونتو گاز بگیر!

 - منظورم اینه که اگه توی عملیات تیر تموم کردی، باتوم سرشون پرت کنم؟  لااقل یه اسپری‌ای شوکری گازِ اشک آوری چیزی همرا منم باشه! میگن بچه‌های این محل خیلی دست به تیزیشون خوبه!

 - نترس! چاقوهای اینا دسته نداره

 - ولی رییس؟

 - گفتم کاریت نباشه سرباز!

 - خب لااقل بسپر یه جلیقه ضد گلوله بهم بدن! اصن بدون جلیقه خیلی ضایس!

 - جلیقه؟ خیال کردی چیکاره حسنی؟ خودمم هنو جلیقه تنم نیس! یادت نره! تو فقط یه سربازی! اتفاقی هم افتاد، میمونی عقب! آسه میری آسه میای

 - ولی رییس؟

.

هر بار که سرباز  میگفت رییس، سروان بادی در گلو می‌انداخت و ابروهایش را درهم می‌کشید! همچین بدش هم نمی‌آمد از رییس رییس شنیدن‌هایش!

.

  چهارشنبه- ساعت 01:18 بامداد

.

پنج شش‌تا از این اراذل محل باز هم بساط کرده‌اند وسط خیابان! سروان با حالت تمسخری به سرباز گفت:

 - باز این بچه فوفولا اینجا بساط کردن.

 - رییس میخوای منم باهاتون بیام؟

 - کاریت نباشه. گفتم که! چاقوی اینا دسته نداره

سروان همراه با پیاده شدن از ماشین، متعجب شد! اینبار برخلاف قبل با دیدن ماشین گشت، جول وپلاسشان را جمع نکردند!

هنوز قدم از قدم بر نداشته بود که یکی از جوانان اراذل با گفتن: " بچه‌ها عمو اومد " مشخص شد که منتظر سروان بودند!

سروان برای اینکه جلو سربازش کم نیاورد، با صدای بمی گفت:

 - به خیالتون اینجا تکزاسه؟

 - به خیالت تو هم پلیس تکزاسی؟

این را که شنید، بقیه اراذل همراه با نیشخندی سری به نشان تأسف برای سروان تکان دادند!

سروان که حسابی یکه خورده بود، چهره‌اش را درهم کشید و  نزدیک آن جوان رفت. مچش را گرفت و دستبندش را بیرون آورد و گفت:

 - ولی بازداشتگاهای ما عینهو بازداشتگاهای تکزاسه!

بلافاصله بعد این جمله جوان اسپری‌اش را بیرون آورد ودر چشم سروان خالی کرد!

سرباز که از درون ماشین تماشاگر صحنه بود، باتومش را برداشت و از ماشین پیاده شد! هنوز دو قدمی برنداشته بود که یک نفر با تیزی‌اش از پشت دخلِ سرباز را در آورد!

سردسته‌‌شان صدای اسبی در آورد و شروع کردند به فرار!

سروان که چهره‌ی خونی و زوار درفته‌ی سرباز را دید، به هر مصیبتی که شد سرپا ایستاد! اسلحه‌اش را در آورد و با چشمانِ اشک آلودش یکی از اراذل را نشانه گرفت!

پس از شلیکش، یکی از جوان‌ها نقش زمین شد! با حالت متکبری رو به سرباز  گفت:

 - سردستشونو زدم!

هنوز این جمله سروان در گلویش خشک نشده بود، که سردسته اراذل روی پاهایش ایستاد و فریاد زد:

 - ها ها ها ها جلیقه داشتم...!

.

:::::::::::::::::::::::::::::::

پی.نوشت:

+ خیلی وقت بود اینجا داستان ماستانی ننوشته بودم! اصن دلم تنگ شده بود! این دلتنگی هم چیز عجیبیه‎ها! مگر اینکه این دلتنگی بخواد منو توی این اوضاع پای وبلاگ بکشونه!

+ این داستانم فقط یه داستانه:)) زاده‌ی خیالِ خیال‌انگیزِ نویسنده‌ی خیالباف!

+ درسته که آزادی بیان و آزادی پس از بیان خوبه، ولی  تصویر این پست کاملا تزیینیه و پلیس‌های ما اصلا همگی خوب و پاک و خدمتگزار هستند!!!

دیدگاه  (۷)

۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۴۷ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
پی نوشتاتون ....

:)

خوبه ماستان خوبی بود(فک نکنید توهمین فرصت کوتاه نمیشه خوندا تند خوانی چشم خوانی میشه یه خط درمیون خوندم،اینم راستش)

بعدش هم که من میگم وبلاگ هم یکی از دارایی های مائه و دارایی هاامون برمون مهم هرچند کوچیک باشن 


:)
پاسخ:
سرعت عملتون قابل ستایشه! حالا چون یه خط درمیون خوندین ماستان خوبی بود! کامل بخونید یحتمل نظرتون عوض میشه!

+موافقم! وبلاگمو با همه سروساکت بودنش، دوسِش دارم :)
۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۰۳ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
حالا که برگشتم وخط های جا افتاده رو خوندم
میبینم بله بهتره!
:)

عکس تزئینی رو هم متوجه شدیم
بعدشم میخوام یچیزی بگم ولی خشک و تر با هم میسوزن بیخیال میشویم
پاسخ:
:)

خشک و ترو واگذارش کنیم به همون عکس تزیینی!
۰۲ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۴۵ آقای پنج شنبه ها
سلام و عرض لبخند. داستانک شما رو خوندم. طنز جالبی بود...
ضدگلوله باشید انشالله...
پاسخ:
سلام و تشکرات فراوان...

ممنون... همچنین
غم اندوهیزناک بود اخرش...
پاسخ:
قبول دارم... یکم طنز تلخ بود
۰۸ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۴۶ پرستوی مهاجر
سلام علیکم
ممون از حضور و اظهار لطفتون

پاسخ:
سلام و سلامت باشید
سلام
داستان خوبی بود کوتاه و تلخ 
کاش واقعیت اینطور نباشه

یاعلی
پاسخ:
سلام.
تشکر
خدا کنه که داستان کاملا تخیلی باشه!
داستانک خوبی بود... جالب بود... و البته به نظر من خیلی واقعی..
پاسخ:
تلخه...

ارسال دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی