ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی‍ از چ‍‌ی‍‌‍‌زه‍‌ا را، ف‍‌ق‍‌ط بای‍‌د دک‍‌ل‍‌م‍‌ه‍ ک‍‌رد...

ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی‍  از چ‍‌ی‍‌‍‌زه‍‌ا را، ف‍‌ق‍‌ط بای‍‌د دک‍‌ل‍‌م‍‌ه‍ ک‍‌رد...

خدایا
ممنون از این سالهایی که بر من زندگی بخشیدی
تا خودم را به خودت ثابت کنم
با این که از اولش هم میدانستی
همین دکلمه
ناسپاسی را سرایش می کند.
می دانی
درکش برایم سنگین است
که چگونه من و تو، ما می شویم؟!!
که این بهترینِ برکت است.
و تو
همچنان که همچنان
منتظر بازگشت من به سوی ما!
و من
بی خیالِ بی خیال...!
انگار نه انگار
از کجا آمده ام
آمدنم بهرِ چه بود...
____________ ____________
وبلاگ می‌نویسم قربة إلی الله... ان شاءالله
____________ ____________


فهرست موضوعی
محبوب ترین ها
پربحث‌ترین ها
آخرین خاطرات
  • ۲۱ تیر ۹۵، ۰۱:۰۹ - وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
    :\ بدون شرح

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پیرامونِ حجاب» ثبت شده است

مجدالدین اگر الآنت را می‎دیدخیابان شهید اعلم الهدی

کودکی‎اش را از نو می‎ساخت

و مسیر خانه تا مدرسه را از خیابانِ اعلم الهدی می‎گذراند

.

۷ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۳ ، ۰۱:۳۰
دکـ لـ مـ هـ

نمی‎دانم اسمش چیست! یک دلنوشته است.

یک درد نوشته، یک مقاله یا یک پستِ عادی.

اما هرچه که هست، خاص ترین مخاطبش،

خودم هستم. خودِ خودم.

.

۳۳ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۱:۰۶
دکـ لـ مـ هـ

یک بدی بزرگی که بعضی‎ها دارند، این است که دائما

می‎خواهند برتری خود را به دیگران ثابت کنند و آن را به

رخ دیگران بکشانند، وبدتر از آن به زور به دیگری بفهمانند

که تو در این مورد از من پایین‌تری و ...

.

۲۸ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۰۶
دکـ لـ مـ هـ

.

 تو از چه، بی‎حیایی را به من  ارزانی داشتی

 که اینگونه حجاب بر سر چشمان دیگران می‎کشانم؟!!

.

۹ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۲ ، ۱۱:۲۵
دکـ لـ مـ هـ

 تو می‎دانی انسان برای آدم بودن نیاز به ایمان دارد؟!

 البته خیلی‎ها هستند که دوست ندارند بدانند! اما به گمانم تو بدانی.

 حالا هرچه که هست آدم بودن را دوست داری...این را خوب می‎دانم.

.

۲۸ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۱:۵۷
دکـ لـ مـ هـ

گاهی در زندگی روزمره، انسان با مسائلی برخورد می‎کند

که با خودش گمان می‎کند که کم و کاستی‎هایی دارد.

حالا بدتر از آن گاهی هم می‎نشیند و باخودش دودوتا چهارتا می‎کند

و به این نتیجه می‎رسد که دلیلِ این کم و کاستی‎ها

.

۲۲ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۲ ، ۱۷:۵۹
دکـ لـ مـ هـ

 این دل و آن دل می‎کنم. پشتِ ویترین لباس فروشی می‎ایستم...

 نگاهی به پیراهن صورتیِ گل گلی می‎اندازم...

 خیلی زیبا بود... نگاه که به قیمتش کردم جا خوردم... گران است...

 اما ارزش یک لبخندت را دارد... یک نگاه عاشقانه‎ات را...

.

۲۴ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۱۱:۱۱
دکـ لـ مـ هـ

86/09/12 - ساعت پنج عصر    

- الو... سلام عزیزم...چطوری؟ زنگ زدم بگم تصمیمو گرفتم...

آن شب تلفنی گفت که دورِ تمام دوست‎پسرانش را خط کشیده...

علی‎الحساب می‎خواهد چند ماهی، خودش را برای کنکور آماده کند...

.

۸ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۲ ، ۲۳:۱۷
دکـ لـ مـ هـ

 مارا کافی بود    

 که با دوستان به شهر ثابت کردیم،

 ما اهل کوفه نیستیم

 ...

 غیرت داشتیم

 فقط حمایتِ مردم و مسئولین را نداشتیم...

۶ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۲ ، ۱۲:۴۰
دکـ لـ مـ هـ

- داری میای خونه دو سه کیلو سیب‎زمینی بگیر واسه شام.

خریدهای مادرم را من انجام می‎دهم. با این تیپ و ساپورتِ تنگ،

اصلا دوست ندارم از ترهِ بارِ محله‎ سیب‎زمینی بگیرم. از نگاه‎های

صاحب مغازه بدم می‎آید. سن پدرم را دارد.

.

۲۱ دیدگاه موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۲ ، ۱۱:۲۵
دکـ لـ مـ هـ

ای حسین(ع)،

تو عاشق بودی

عاشقِ عاشق

و روزِ عشق بازی تو با معشوقت

ثبت شده است

در تقویمِ دل

عاشورا...

.

۴ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۲ ، ۱۱:۰۱
دکـ لـ مـ هـ

 پا در خیابان‎ها که می‎گذارم،

 باید برای لحظه‎ای هم که شده شهدا را فراموش کنم

 نه، نمی‎شود این آرامش را از یاد برد...

 به گذرگاه شهید اعلم الهدی که می‎رسم

 دوست دارم به خواب بروم

 به خوابی عمیق

 تا از سیلی‎های پسران و دختران در امان بمانم

 اما بی‎خوابی به سرم می‎زند

 می‎خواهم چیزی بگویم

 دهانم قفل می‎شود

 یک‎نفر باید دهانم را امر به معروف کند

 چشمانم را نهی از منکر

 تا این‎قدر نهراسند...

 به خانه که می‎آیم دهان را آب می‎کشم

 چشم‎ها را می‎‌شویم

 باید استراحت کنم

 جای سرخِ سیلی‎ها امانم را می‎برد...

 به رخت خواب می‎روم،

 رویم را از مادر می‎پوشانم

 مادر می‎ترسد، نگران می‎شود...

 می‎خواهم بخوابم، بعضی از چیزهارا باید خواب دید...

 بازهم خوابم نمی‎برد

 هی اضطراب، هی اضطراب، هی اضطراب...

 باز هم بر سرِ جایم شناور شده‎ام!

 چشمانم را می‎بندم

 شروع می‎کنم به شمردنِ دختران و پسران

 صورتم باز سرخ می‎شود

 بر سرِ یخچال می‎روم، قرصی می‎خورم

 اینبار،

 حتی قرص‎های صورتیِ فروغ* هم به کارم نمی‎آید...

.......

 * فروغ فرخزاد

۴ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۲ ، ۱۱:۰۹
دکـ لـ مـ هـ