ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی‍ از چ‍‌ی‍‌‍‌زه‍‌ا را، ف‍‌ق‍‌ط بای‍‌د دک‍‌ل‍‌م‍‌ه‍ ک‍‌رد...

ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی‍  از چ‍‌ی‍‌‍‌زه‍‌ا را، ف‍‌ق‍‌ط بای‍‌د دک‍‌ل‍‌م‍‌ه‍ ک‍‌رد...

خدایا
ممنون از این سالهایی که بر من زندگی بخشیدی
تا خودم را به خودت ثابت کنم
با این که از اولش هم میدانستی
همین دکلمه
ناسپاسی را سرایش می کند.
می دانی
درکش برایم سنگین است
که چگونه من و تو، ما می شویم؟!!
که این بهترینِ برکت است.
و تو
همچنان که همچنان
منتظر بازگشت من به سوی ما!
و من
بی خیالِ بی خیال...!
انگار نه انگار
از کجا آمده ام
آمدنم بهرِ چه بود...
____________ ____________
وبلاگ می‌نویسم قربة إلی الله... ان شاءالله
____________ ____________


فهرست موضوعی
محبوب ترین ها
پربحث‌ترین ها
آخرین خاطرات
  • ۲۱ تیر ۹۵، ۰۱:۰۹ - وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
    :\ بدون شرح

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

شما تاحالا اسلحه کلاش از نزدیک دیده‎اید؟ دستتان گرفته‎اید؟

وینچستر چطور؟ یوزی؟ آر-پی-جی؟ تیربار؟ دوشکا؟

ابزار آلاتِ جنگ را دستِ هرکسی نمی‎دهند.

خطرناک است. فقط به یک‎عده‎ی خاصی که اهلش هستند.

اصلا نیاز به آموزش دارد.

...

حالا شما کشوری را تصور کنید که کلی از این اسلحه‎ها داده‎اند دستِ کودکان و دیوانگان و نابلدان...

...

بذار کنار

من از این ابزارِ جنگِ نرم که دستِ هر کس وناکسی داده‎اند،بدم می‎آید.

...

پ.ن:دراین جنگ، اینترنت نقش مینِ ضدِ نفر را دارد...

۲۲ دیدگاه موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۳۱
دکـ لـ مـ هـ

 

ازخواب پریدم

با صدای شیرینِ بچه‎گانه‎ی کودک که می‎گفت: برایم آهن آدمی می‎خری؟

مادر: آدم آهنی درسته؛ بگو آدم آهنی

کودک: آهن آدمی...

- بگو آدم

- آدم

- حالا آهنی

- آهنی

- حالا بگو آدم آهنی

- آهن آدمی

...

خواستم بروم سرِ پنجره و به مادر بگویم:

اصرار نکن. بزرگ که شد آدم آهنی را خوب تلفظ می‎کند...

...

مادر: بگو بابا

کودک: بابا

مادر: حالا بگو آدم آهنی

کودک: آهن آدمی...

............................

پ.ن: اگه کودک بدی‎رو یه لحظه درک می‎کرد؛بدونِ شک  جمله آخررو درست وشیوا می‎گفت...

۲ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۵۰
دکـ لـ مـ هـ
کافه چی

افسوسِ من

بیانِ همین فاصله‎ست

از چشم دیگران

تا چشم خدا...

کافه‎چی

قهوه‎ام را تلخ کن

واقعیتم چیزِ دیگریست...

۸ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۴۲
دکـ لـ مـ هـ

رشت

از در که پایم را بیرون می‎گذارم، شروع می‎شود.

دیگر،مسیرِ هر روزه‎ام هم برایم تازگی دارد،

راننده‎ها هم این را خوب می‎دانند.هر روز کرایه را به یک نرخ می‎برند.

پیاده که می‎روم،به پاهایم خوب نگاه می‎کنم،کفش‎هایم عوض شده‎ است، با خیابان‎ها هم‎خوانی دارد. دیگر خودش مرا می‎برد به مقصد، از خیابان‎هایی که انگار ندیده بودم...

با افراد که صحبت می‎کنم، انگار قبلا یک‎جایی آنها را دیده‎ام، اما هرچقدر فکر می‎کنم نمی‎دانم چیستند! شغالند؟ مرغند؟ کلاغند؟ یا گرگ؟

زبانشان را نمی‎فهمم اما دهانم جورِ مرا می‎کشد...

به لباس‎هایشان که نگاه‎می‎کنم، دلم به لرزه می‎افتد، اما چشمانم همراهی ‎می‎کند، آری،این لباس‎ها به این خیابان‎ها و سنگ‎فرش‎ها می‎آید...

خسته شده‎ام.

هرچه خیابان‎ها سنگ‎فرش‎تر می‎شود،لباس‎ها هم تنگ‎تر...کرایه‎ها بیشتر...

کرایه که بالا رود، به من این فرصت را می‎دهد که پیاده بروم!

به پاهایم می‎گویم،خوب نگاه کن،فردا چیزِ دیگریست...

از یاد رفته...

پ.ن: در میانِ چپ و راست شهر باران، دلم عجیب برای آن شهرِ خودم گرفته‎است. من آن شهرِ قدیمی را دوست دارم . . .

.

۱۵ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۲ ، ۱۲:۱۷
دکـ لـ مـ هـ

شهرِ مانکنی

این روزها

ویترین‎ِ لباس فروشی‎های شهر

جورِ دیگری حبّ دنیا می‎آوردِ...

۶ دیدگاه موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۵۰
دکـ لـ مـ هـ

تاریکی

این دست هم باختم...

تا من باشم که نخواهم روی دستت بلند شوم...

اصلا،

تا می‎خواهی گل بزن،

ولی از زمین اخراجم نکن،

لااقل اینگونه می‎دانم که حواست جمعِ من‎ست...

نگذار چنین شتابان از خود بگذرم،

بروم به آن تاریکی‎هایی که می‎دانم

از آن‎ها خواهم ترسید.

راستی خدایا،

تو خدایی و می‎توانی

ولی من

این منِ خودباخته را

این منِ هیچ در هیچ را

این منِ تلخ را

تا کی تحمل کنم؟

می‎دانم که به من نمی‎آید

ولی،

به خداییت قسم

انسانم آرزوست...

.....

پ.ن:یدالله فوق ایدیهم

۷ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۳۶
دکـ لـ مـ هـ

العفو

 در این لیالی قدر،

 باز با خودم در گیرم!

 خدایا،

 می‎دانم ستارلعیوبی

 اما

 بعضی از گناهانم را نشانم بده

 تا بفهمم چطور

 طلبِ مغفرت کنم...

۸ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۷ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۲۵
دکـ لـ مـ هـ


تو

دیگر لازم نیست

پا به پای من بیایی!

همین که گم شدم

حسابِ کار دستم آمد...

من

دیگر از تو

فاصله نمی‎گیرم!

یک بار که گم شدم

حسابِ کار دستم آمد...

اما تو

خیال نکن نمی‎دانم

که مرا جا می‎گذاری و

در جا می‎زنی!

مراقب باش

تا

حسابِ کار را

دستت ندهم

...

دستت آمد؟

۵ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۲۲
دکـ لـ مـ هـ