ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی‍ از چ‍‌ی‍‌‍‌زه‍‌ا را، ف‍‌ق‍‌ط بای‍‌د دک‍‌ل‍‌م‍‌ه‍ ک‍‌رد...

ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی‍  از چ‍‌ی‍‌‍‌زه‍‌ا را، ف‍‌ق‍‌ط بای‍‌د دک‍‌ل‍‌م‍‌ه‍ ک‍‌رد...

خدایا
ممنون از این سالهایی که بر من زندگی بخشیدی
تا خودم را به خودت ثابت کنم
با این که از اولش هم میدانستی
همین دکلمه
ناسپاسی را سرایش می کند.
می دانی
درکش برایم سنگین است
که چگونه من و تو، ما می شویم؟!!
که این بهترینِ برکت است.
و تو
همچنان که همچنان
منتظر بازگشت من به سوی ما!
و من
بی خیالِ بی خیال...!
انگار نه انگار
از کجا آمده ام
آمدنم بهرِ چه بود...
____________ ____________
وبلاگ می‌نویسم قربة إلی الله... ان شاءالله
____________ ____________


فهرست موضوعی
محبوب ترین ها
پربحث‌ترین ها
آخرین خاطرات
  • ۲۱ تیر ۹۵، ۰۱:۰۹ - وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
    :\ بدون شرح

حوالی خیابانِ انقلاب

جمعه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۴۲ ب.ظ

.

 یک بیشتر پک از سیگارش نگذشته بود که یک نفر محکم به پشتش می‎خورد. سیگار از دهانش

 بر زمین می  افتد. استوار با خشم به آن نوجوان نگاه می‎کند. اگر الان چندروز قبل‎تر بود، حتما دمار از روزگارِ

 آن پسر در می‎آورد! اینکه دیگر دستش به هیچ جایی بند نیست، دندانهایش را به هم می‎فشارد. از

 شدت گرما، بند کراواتِ قرمزش را شل‎تر می‎کند و به راه رفتن ادامه می‎دهد. یک ساعتی می‎شد که این

 خیابان آن خیابان می‎کرد. برای اولین بار بود که درخیابان‎های شهر، قدم می‎زد. استوار از یک خانواده‎ی

 اشرافی بود. تا یادش می‎آید یک ماشین و یک راننده تمام وقت دراختیارش بود. او نمی‎داند چرا درخیابان‎ها

 قدم می‎زند. شاید گمان می‎کند که دیگر آخرین باراست که اینگونه خیابان‎ها را می‎بیند. می‎دانست که

 لیستِ تمام مقامات رژیم از بالا تا پایین به دستِ انقلابیون افتاده است.

 حتما همه را یکی پس از دیگری اعدام خواهند کرد. بعداز انقلاب‎ها معمولا اینگونه می‎شود.

 تمام دوستانش هم هرچه طلا و پول در بانک داشتند، نقد کردند و فرار. سرهنگ مافوقش موقع خروج از

 کشور به او گفته بود که نباید اینجا بماند. این مردم نمک نشناسند. با آن همه خدمتی که به شاه و مملکت

 کرده‎ای، باز پدرت را درمی‎آورند. مردم انقلابی به این راحتی‎ها فراموش نخواهند کرد.

 اما استوار نمی‎توانست فرار کند. او آدم مغروری بود. حاضر بود مانند همان زندانیانی که به دستورِ او تیرباران

 می‎شدند، مثل یک مرد بمیرد، اما مانند ترسو‎ها فرار نکند.

 صدای خوشحالی مردم و بوق ماشین‎ها... خیابان‎های پوشیده شده از کاغذ پاره‎ها... آسمان ارغوانیِ غروب...

 حال و هوای  زمستانِ سالِ 57 را حسابی انقلابی کرده بود.

 چهره‎ی خوشحال مردم، استوار را بیشتر عصبانی می‎کرد. چشمانش را می‎بندد تا کمی باچشمان

 بسته قدم بردارد و فقط به صداهای اطراف خیره شود. بعضی از صداها برایش دردناک بود. اورا یاد شکنجه‎ی

 زندانیان می‎انداخت.

 مانند همان موقع ها، لبخندی می‎زند. با این تفاوت که دیگر به یک کشور بده‎کار شده است. استوار کم کم

 خودش را برای یک اعدامِ حسابی آماده می‎کند.

 به خیابان شاهپور که می‎رسد، جایِ خالیِ مجسمه‎ی شاه، توی دلش را خالی می‎کند. اشک در چشمانش

 حلقه می‎زند.

 درآن شلوغی‎ها، پای یکی از جوانانی که در حال دویدن بود به پای استوار گره می‎خورد و برزمین می‎افتد.

 استوار خم می‎شود و دست آن جوان را می‎گیرد تا از زمین بلندش کند. زخم‎های دست پسر برای استوار آشناست.

 محمد  بود. همان دانشجویی که استوار، مسئول بازجویی از او بود. استوار دیگر آب ازسرش گذشته بود.

می‎دانست که  آن جوان هم اورا شناخته است و حتما الان هم باید او را کت بسته ببرند.

 کمی آن طرف‎تر، جوانی با موها و ریش‎های بلند، در حالی که روزنامه‎ها را بین مردم پخش می‎کرد، به طرف

 محمد می‎آید و به او می‎گوید؛ بیا دیگه مصطفی... خیلی کار داریم...

 سید مصطفی لبخندی در صورت استوار می‎زند و به راهش ادامه می‎دهد...

 سرکار استوار، دستی بر موهای جوگندمی‎اش می‎کشد و متعجب دستانش را درون جیبش می‎گذارد و راهش

 را کج می‎کند. به سمتِ خیابانِ دیگری می‎رود و در  لابلای ازدحامِ مردمِ انقلابی ناپدید می‎شود...

دیدگاه  (۲۰)

۱۹ بهمن ۹۲ ، ۰۶:۵۴ سیدمهدی نقیبی راد
سلام.جالب بود 
اولش همه توهرکاری غرور دارند آخرشم همیشه پشیمون چه خوبش چه بدش
پاسخ:
سلام
گاهی اوقات هم غرور خوب‎ست اما نباید مغرور شد
۱۹ بهمن ۹۲ ، ۱۱:۵۴ کلینیک روان شناسی و مشاوره ایران روان یار
سلام عزیزم
کنایه ام بلدی؟؟؟
شیطون شدی ها!!!
پاسخ:
سلام،
کدوم کنایه؟! حقیقت امر بود!
۱۹ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۲۷ چشم چشم دو ابرو
( و در  لابلای ازدهامِ مردمِ انقلابی ناپدید می‎شود... )

 قشنگ بود ...

 از همونا که دوس دارم ...
پاسخ:
خوشحالم که خوشتان آمد
۱۹ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۵۵ دانش اموز بسیجی
خداوند تنهاروزنه امیدیست ک هیچ گاه بسته نمیشود...
تنهاکسی است ک بادهان بسته هم میتوان صدایش کرد...
باپای شکسته هم میتوان صدایش کرد...
تنهاخریداریست ک اجناس شکسته رابهتربرمیدارد...
تنهاکسی است ک وقتی همه رفتند، میماند..
وقتی همه بهت پشت کردند آغوش میگشاید...
وووووووو
خدارابرایتان آرزو میکنم ..........
سلام وبتون عالیه از این مطلبه هم خیلی خوشم اومده بله سخنتون درسته این.....یه حقیقته .خوشحال میشم به منم سر بزنید
پاسخ:
سلام(!)
خدا می‎داند
۲۰ بهمن ۹۲ ، ۰۶:۲۴ سیدمهدی نقیبی راد
خودخواهی ما،مانع ظهور حضرت حجت ارواحنا فداه
۲۰ بهمن ۹۲ ، ۰۷:۵۸ ای نام تو بهترین سر آغاز
توی افق محو شد ...
الانم هستند از این دست آدمها ...

پاسخ:
انشالله توی خودمون گم نشیم
خوبه، مثل همه ی فیلم ایرانی ها تموم شد.
پاسخ:
انوقت باید چطوری تموم می‎شد که ایرانی نباشه؟
البته این سبک هم ایران از جای دیگه کش رفته!
۲۰ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۱۸ کلینیک روان شناسی و مشاوره ایران روان یار
غوغا میکنیا!!!بلا!
پاسخ:
!!! دکلمه رو دست کم نگیرید !!!
۲۱ بهمن ۹۲ ، ۰۲:۳۶ باران نم نم...

سلام

انقلاب ما اینقدر ها هم مهربان نبود دیگه...خوب انتقام گرفت از همشون!!!

پاسخ:
سلام،
بعضی‎ها هم مورد رعفت اسلامی قرار گرفتن
تلنگر کوچکی است باران، وقتی فراموش می کنیم آسمان کجاست
خیلی قشنگبوداین پستت ... خیلی ازب قلمتون خوشم میاد
پاسخ:
خیلی ممنون
۲۱ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۴۶ کلینیک روانشناسی و مشاوره پرنیان
باسلام
لطفا آدرس جدید کلینیک روانشناسی و مشاوره ایران روان یار رو با نام(کلینیک روانشناسی و مشاوره پرنیان)تغییر داده،در لینک لحاظ فرمایید.

http://parniyanclinic.blogfa.com))

با تشکر

دانشجو - معلم راهنمایی و مشاوره رشت

میلاد آزادمرد



پاسخ:
سلام
خیلی عالی بود... بیانش جذاب بود احسنت
اصلا ناراحت کننده نبود وقتی عاقبت اول شخصتو معلوم نکردی... :)

پاسخ:
ممنون.
مثلا پایان باز بود...!
ایام الله22بهمن مبارکباد.اگه چند روز قبل بود استوار با همون روحیه دیکتاتوری اربابش شاه نامرد اون فرد را بیچاره کرده بود
پاسخ:
همچنین
درسته. تغییر رویه بخاطر خالی شدن پشتوانه بود
۲۳ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۵۴ محمدجواد کرامتی
سلام در مورد مطلبت بعداً نظر میزارم
ولی فعلا دعوتی به وبم
پاسخ:
سلام
اسباب رفت و آمد مهیاست یا خیر؟!
سلام
خوبید؟
خیلی زیبا بود...خیلی
جالب این بود که این بقول خودش اشرافزاده از یه دانشجو گول خورده بود هههههههههه حتی اسمشو نتونسته بود درست بفهمه... فهمید چقد ضعیف بوده و هست خودشو باید گم و گور کنه.... مسلمان میخروشد...
پس همگی با هم:
یااااااااااااااااااااااااااا علیییییییییییییییییییییییییییییییییی
پاسخ:
سلام، شکر خدا
ممنون.
درسته... معلومه که خوب دقت کردید. البته دانشجوهارو هم نباید دست کم گرفت!
+مردم انقلابی شاید ببخشند اما فراموش نمی‎کنند.
یاعلی
۲۴ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۵۷ کمیل کاس پور
سلام زیبا بود
پاسخ:
سلام
۲۴ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۵۴ کلینیک روانشناسی و مشاوره پرنیان
سلام علی آقا
دیگه کم پیدا شدیا!!!
دیگه از ما خبر نمیگیری؟!!
دانشگاه،انتخاب واحد و نمرات چی شدن؟؟؟
خبری داری؟؟؟
پاسخ:
سلام،
درسا هجمشون رفته بالا، باعث شده کمتر بیام نت. شما به بزرگیت ببخش.
کدوم دانشگاه؟! منکه انتخاب واحد نکردم! کلا تشریفاتیه!
کلاساهم که میگن از سوم شروع میشه
نمیدونم کجا ولی  فکر کنم طرحش به گوشم خورده بود.

پاسخ:
طرح چی؟ داستان؟

با عرض سلام و خسته نباشیددرخدمتم

با مطلب قدم اول سلوک از دیدگاه آیت الله جاودان

پاسخ:
سلام

ارسال دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی