ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی‍ از چ‍‌ی‍‌‍‌زه‍‌ا را، ف‍‌ق‍‌ط بای‍‌د دک‍‌ل‍‌م‍‌ه‍ ک‍‌رد...

ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی‍  از چ‍‌ی‍‌‍‌زه‍‌ا را، ف‍‌ق‍‌ط بای‍‌د دک‍‌ل‍‌م‍‌ه‍ ک‍‌رد...

خدایا
ممنون از این سالهایی که بر من زندگی بخشیدی
تا خودم را به خودت ثابت کنم
با این که از اولش هم میدانستی
همین دکلمه
ناسپاسی را سرایش می کند.
می دانی
درکش برایم سنگین است
که چگونه من و تو، ما می شویم؟!!
که این بهترینِ برکت است.
و تو
همچنان که همچنان
منتظر بازگشت من به سوی ما!
و من
بی خیالِ بی خیال...!
انگار نه انگار
از کجا آمده ام
آمدنم بهرِ چه بود...
____________ ____________
وبلاگ می‌نویسم قربة إلی الله... ان شاءالله
____________ ____________


فهرست موضوعی
محبوب ترین ها
پربحث‌ترین ها
آخرین خاطرات
  • ۲۱ تیر ۹۵، ۰۱:۰۹ - وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
    :\ بدون شرح

فرکانس 1

چهارشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۳۷ ق.ظ

.

حدودِ ساعتِ 9صبح بود که باصدای تلویزیون ازخواب بیدار شدم.رفتم دست وصورتم را بشورم که دیدم خواهرم دارد با موبایلش صحبت می‎کند.همینطورکه داشتم به حیاط می‎رفتم گوش‎هایم را تیز کردم که بفهمم با چه کسی صحبت می‎کند! از حرف‎هایش فهمیدم دارد فرکانس یک شبکه ماهواره‎ای را می‎گیرد.

وقتی داخل رفتم یک نگاه معنادار بهش کردم ورفتم داخلِ آشپزخانه دنبالِ صبحانه.از چایی که خبری نبود ویخچال هم از جیبِ پدرم خالی تر!مادر که خانه نباشد همینطوری می‎شود! امروزهم مادر با خانمِ همسایه رفته بازار برای خریدِ لباس. بیخیالِ غذا شدم و رفتم نشستم کنارِ فائزه ببینم این شبکه‎ی جدید چی دارد.

مجریِ خانمش که داشت از بیوگرافی بازیگرای زنِ هالیوود می‎گفت ومن نفهمیدم این‎ها به چه دردِ خواهرم می‎خورد!

بادیدنِ وضعِ لباسِ مجری خجالت کشیدم. یک لباس‎هایی پوشیده بود که انگار نپوشیده بود! البته خیلی هم با وضعِ لباسِ خواهرم فرقی نمی‎کرد.بلند شدم وبلند گفتم:

-چیزِ بهتر از این دیگه نبود نگاه کنی؟اینا مناسبِ تو نیست!

یک قیافه‎ی حق به جانب به خودش گرفت وگفت:

-به‎توچه؟تو چی‎کاره‎ای؟بابا باید بگه من چی‎کار کنم وچی‎کار نکنم!

از عصبانیت زدم تو کوچه! دیدم چندتا از این دخترهای همسایه بازهم درکوچه پاتوق کردند.با آن سنِ کمشان طوری تیپ زده بودند که کوچه‎را کرده بودند فشن-تی‎وی! در آن بین مهناز با دیدنِ من یک لبخند از انتهایِ روده زد که انگار او یک دخترِ دمِ بخت است ومن هم قرار است همین روزها بروم خواستگاریش! من‎که اگر صدتا پسرِ کور وکچل داشته باشم حتی نمی‎ذارم با یکی از این دخترهای خیابانیحرف بزند،چه برسد به ازدواج! همین مهناز چندوقتی است با امیر پیمانِ دوستی بسته است!

امیر هم بعداز ساناز وسحر وصنوبر،به این نتیجه رسید که مهناز عشقِ حقیقیش است!

داشتم از کوچه رد می‎شدم که یکی از آن دخترهای بی‎فهم تیکه انداخت؛

-همه‎ی پسرا مثلِ همن! همشون بی‎وفان!

من هم در دلم گفتم؛خُب مجبور نبودی همه‎ی پسرها را امتحان کنی!

سرِکوچه حمید بادیدنِ من برایم دست تکان داد.یک نگاه که به  شکل و شمایلش کردم، دیدم پیراهنش آمده تا سرِ زانواش! بعد شلوارش از زیرِ زانو شروع شده تا دو وجب زیرِ پا!

حمید دوستِ باتجربه‎ی من است. خیلی در زمینه‎ی عشق تجربه دارد.یک مدت عشقِ مِسی بود وتمامِ تیپ وقیافش شده بود مسی!بعدش عشقِ مهناز شد و تمامِ تیپ وقیافش شده بود تیتیش‎مامانی!حالاهم عشقِ رپ شده و تیپ وقیافش شده رپری!

خدا می‎داند بعدِ رپ به کجا می‎خواهد کشیده شود...

همه‎اش هم به‎خاطرِ ندانم کاریش است.فکرمی‎کند این کار آینده‎ی خودش را تضمین می‎کند،برایش شهرت میاورد وجذاب می‎شود وبعد از یک مدت می‎بیند آن چیزی که فکر می‎کرد نبود ومیرود سراغِ یه‎چیزِ دیگر.مثلِ خیلی از این دختر پسرها که بعداز یک مدت به صورتِ تعاملی می‎روند با یکی دیگر...!

حمیداینا خانوادگی باتجربه بودند.خواهرش هم خیلی تجربه داشت.آخرین تجربه‎اش خودکشی بود.

باهمین وضع نمی‎دانم چرا حمید از عاقبتِ خواهرش درس نگرفت.ازبس که این جورچیزهارا در ماهواره با رنگ ولعاب زیبا،جلوه می‎دهند.خُب دیگر،از دشمن بیشتر از این‎ها نمی‎شود انتظار داشت.

به عقیده‎ی خودم،کل بچه‎های این محله دچارِ بحرانِ هویت شدند! ماهواره تمدن وفرهنگِ مارا دارد نابود می‎کند.

هویت انسانی به فرهنگ وتمدنِ فرد برمی‎گردد،کسی هم که فرهنگ وتمدن نداشته باشد دچارِ بحرانِ هویت می‎شود و از آن یک شخصِ کاملا وابسته ومتکی به دیگران می‎سازد ودائما چشمش به دیگرانه تا خودش را مو به مو شبیه آن‎ها کند.نمونه‎ی بارزش هم همین امیر که همش وابسته به این دختر وآن دختر است.

دیروز  وقتی داشتم با حمید راجع به ماهواره بحث می‎کردم بهش گفتم؛که خواهر خودش هم یکی از قربانی‎های همین ماجراست واگر همینطور پیش برود خودش هم کمتر از خواهرش نمی‎شود.

من مطئنم که بیشترِ این صدمه رو ماهواره‎ها زدند.اصلا چون این رسانه به صورتِ شفاهی وعینی بامخاطبانش ارتباط برقرار می‎کند،تأثیرش از لحاظ روانی بیشتر است.

با اینکه بارها وبارها بچه‎های این کوچه را با بدترین وضع دیده بودم،نمی‎دانم چرا امروز هرچی می‎بینم زود جوش میاورم.تاحالا اینقدر به مشکلاتِ بچه‎ها دقت نکرده بودم.شاید چون از دستِ خواهرم وآن شبکه‎ی ماهواره‎ای جوش آوردم و زدم بیرون اینطور شدم.

از سیرِ نجومیِ افکارم که بیرون آمدم یادِ خواهرم افتادم.گفتم باید بروم کنترل ماهواره را ازاو بگیرم ونگذارم که دیگر ماهواره نگاه کند...

دوان دوان به سمتِ خانه رفتم وپریدم توی هال.دیدم که تلویزیون روشن است وکسی در هال نیست.رفتم داخلِ اتاق دیدم خواهرم چادر نمازِ خوشگلش را سرش کرده ودارد نماز می‎خواند...

چشمانم را بستم ویک نفسِ عمیق کشیدم. ماهواره را خاموش کردم و زدم تلوزیون خودمان ایران.

با ذکر منبع:   +     +

دیدگاه  (۶)

۲۴ تیر ۹۴ ، ۰۴:۴۶ نوریه محمدی
سلام علیکم !
جسارتا قبل از هر چیز ، چه عجب !
این مطلب در نشریه ی اسپند بود ؟
بهرحال هرچند که نثر خیلی جالبی نداشت اما درس خوبی می ده .
متشکر .
پاسخ:
سلام. بله... اسپندی بود

سلامت باشید
۲۴ تیر ۹۴ ، ۱۴:۲۴ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
یکی از منابعش که خیلی موثق بود
:)
دیگه مشکلیه که توی اکثر محله ها هست
که هرچی محل بزرگتر میشه انگار دغدغه ات کمتر میشه 
چون اون شناخت کم میشه و توفقط میتونی با یه احساس تاسف از کنارش بگذری

بعد یه سوال پیش میاد برام
خب اون داداش بر ه ماهوارشونو جم کنه چرا حرص میخوره؟
هرچند یوقتایی نمیشه !شرایطش نیس!
پاسخ:
اتفاقا چون موثق بود گذاشتمش!

برا جمع کردن ماهواره که داداشه باید اختیارات لازمو داشته باشه!
عکسش را قبلن دیده بودم. اما متنش خیلی جالب بود...

و البته خب چیزایی هست که دور و برمان زیاد میبینیم.چن وقت پیش داشتم به دوستم میگفتم:بیشتر ازاینکه دلم برای این دخترهایی که قدر خودشان را نمیدانند و به هر وضع و سرو شکل فجیعی تو خیابان میگردند بسوزد،دلم برای پسرها میسوزد. این بنده خداها بعضی هاشان نه شرایط ازدواج را دارند و نه اعتقادی به دوستی... 
+باشد که رستگار شویم...
پاسخ:
باشد تا رستگار شویم و عاقبتمان به خیر...
۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۶:۲۳ ...:: بخاری ::...
هممممممممممم :)
پاسخ:
سلامت باشید :)
سلام
متاسفانه قبح خیلی از چیزها از بین رفته و خیلی راحت از کنار این موارد می گذریم
کاش قبل از این آقا والدین این خانواده به فکر می افتادن

یاعلی
پاسخ:
سلام! بعله متاسفانه!  قبح خیلی از چیزها ازبین رفته!!!
از وقتی که واتساپ اومده گوشی منم خییییییییییلی خلوت شده چون کسی حاضر نیس براش وقتی بذتره و پیام بده
البته به نظرم بهتره ها نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خخخخخخخ
داستانک جالبی بود
و البته متاسفانه زیاد شده این چیزا
پاسخ:
بعله! بهتر بودن رو بستگی به اشخاصی که پیام میدن داره :))))

ختم به خیر شه ان‌شاءالله

ارسال دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی