ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی‍ از چ‍‌ی‍‌‍‌زه‍‌ا را، ف‍‌ق‍‌ط بای‍‌د دک‍‌ل‍‌م‍‌ه‍ ک‍‌رد...

ب‍‌ع‍‌ض‍‌ی‍  از چ‍‌ی‍‌‍‌زه‍‌ا را، ف‍‌ق‍‌ط بای‍‌د دک‍‌ل‍‌م‍‌ه‍ ک‍‌رد...

خدایا
ممنون از این سالهایی که بر من زندگی بخشیدی
تا خودم را به خودت ثابت کنم
با این که از اولش هم میدانستی
همین دکلمه
ناسپاسی را سرایش می کند.
می دانی
درکش برایم سنگین است
که چگونه من و تو، ما می شویم؟!!
که این بهترینِ برکت است.
و تو
همچنان که همچنان
منتظر بازگشت من به سوی ما!
و من
بی خیالِ بی خیال...!
انگار نه انگار
از کجا آمده ام
آمدنم بهرِ چه بود...
____________ ____________
وبلاگ می‌نویسم قربة إلی الله... ان شاءالله
____________ ____________


فهرست موضوعی
محبوب ترین ها
پربحث‌ترین ها
آخرین خاطرات
  • ۲۱ تیر ۹۵، ۰۱:۰۹ - وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
    :\ بدون شرح

اصلاحِ مصلحت

سه شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۵۴ ب.ظ

                     

اصلاحات از یک میزِ عسلی شروع شد


سال‎ها پیش دریکی از سرزمین‎های دور یک آقای بسیار سنّتی بود که با همسر مدرنش زندگی می‎کرد.
همسر مدرنِ آقای سنتّی که از اساس با امور کلاسیک مخالف بود،درست سه‎ساعت بعد از ازدواج فکر ‎کرد که دچارِ بحران هویت شده وفهمید دراین تضاد سنت ومدرنیسم موجود درخانه‎ی آقای سنّتی احتمالا دچار یک شیزوفرنیایِ حسابی خواهدشد.به تابلوی کوبلن ومبل‎های استیل ومیزهای کنده‎کاری شده و آباژور منگوله‎دار و لاله و شمعدانی خانه،نگاه می‎کرد وحرص می‎خورد.باخودش می‎گفت:بعد از یک عمر «مارکز» و «پاز» و «روبلس» خواندن شدیم شمس‎الملوک.
سرانجام در یک صبح درخشانِ پاییزی،ساعتِ هشتِ صبح که آقای سنتی سنگکِ داغ وچایِ قندپهلو را خورده بود،ولی هنوز سرِکار نرفته بود،خانمِ مدرن نه گذاشت ونه ورداشت وگفت:
-«آقا! من دیگه تحملِ این میزِ عسلیِ چوبی رو ندارم،لکهّ چایی می‎مونه روش.»
آقای سنتی بهش برخورد،کلی استدلال کرد که هویت فرهنگی خیلی مهم است،اما خانمِ مدرن به قضایای کاربردی مربوطه به لکه چایی فکر می‎کرد.سرانجام عصرِ سه‎شنبه ودر یک غروبِ غم‎انگیز ساعتِ شش بعدازظهر آقای سنتی یک میزِ عسلی شیشه‎ای آورد وگذاشت توی اتاق پذیرایی،بعد خانم که دیده بود آباژورِ منگوله‎دار به میزِ شیشه‎ای نمی‎آید گفت که آباژور را عوض کنند وبعد دیدند که آباژور مدرنِ طرح «وازرلی» به مبلِ کلاسیک مدلِ لوییِ چهاردهم نمی‎خورد،دادند مبل را سمسار برد وبه جاش مبل مدرن به طرح ورنگ‎بندی «موندریان» آوردند وبعد دیدند مبلِ جدید باقالی کاشان نمی‎خورد،قالی‎هارا فروختند و به جاش کف خانه را پارکت کردند و بعد دیدند که کف پارکت با پرده‎ی مخمل کرم و قهوه ای مدلِ لویی پانزدهم نمی آید. پرده‎ی بافت گونی به جاش آوردند و مقادیری لووردراپه سفید آویزان کردند پشت پنجره‎ها و سه ماه نشده بود که خانه‎ی آقای سنتی سابق تبدیل شد به یک خانه‎ی کاملا مدرن. آقای سنتی هم که در راستای اصلاحات جدید کلی تغییرات کرده بود یواش یواش کت و شلوارهای سورمه‎ای را گذاشت کنار و شلوار و ژاکت تنش کرد و به جای سیگار بهمن و تیر و آزادی پیپ و توتون، کاپیتان بلاک کشید.صبح جمعه سه ماه بعد آقای سنتی که کاملا مدرن شده بود و چه بسا نزدیک بود پست مدرن هم بشود به همسرش که براش چای آورده بود گفت:
-«من دیگه چایی نمیخورم کیک میخورم با کاپوچینو.»تا زن رفت کاپوچینو درست کند مرد به فکر آخرین اصلاحاتِ خانه افتاد، تنها چیزی که به این خانه نمی‎خورد خانمِ خانه بود.سه ماه بعد آقای پست مدرن خانم مدرن را هم عوض کرد.

طنز پردازِ فراری/سید ابراهیمِ نبوی